دوردست
انگاره ها - دوردست

روز روشن

انداختن کارا به فردا یه جور به خود امید دادنه، انگار که فردا یه شانس دوباره است؛ چیزی که نمیزاره ناامید بشی، نمیزاره توی غم مکنده درونت فرو بری و غرق بشی. بهت میگه هنوز فرصت داری و تا وقتی که حس کنی هنوز فرصت داری امیدواری، زنده‌ای، می‌تونی زندگی رو نفس بکشی و بوشو بشنوی. امید بخش بزرگی از زندگی بشره. امید مثل نور می‌تابه و خیلی چیزارو روشن می‌کنه. بدون امید خیلی چیزها تاریکن و گاهی اصلا دیده نمی‌شن. اگه امید نداشته‌باشی حتی نفس کشیدن هم مثل فرو بردن غبار غم می‌مونه.

شروع یه روز جدید بهت اجازه می‌ده همه چیزو از اول شروع کنی، انگار که هیچ گذشته‌ای وجود نداره. هرچقدرم خراب کنی بازم می‌دونی که فردا هست و اون فردا نمیزاره آرزوهات بمیرن، نمیزاره غمگین بشی؛ اما با همه شیرینی، این تصور می‌تونه گولت بزنه، می‌تونه عمرتو ببلعه! باور طلوع خورشید فردا اینقدر محکمه که ممکنه هرگز فکر نکنی شاید “امروز” آخرین “فردایی” باشه که منتظر اومدنش بودی تا همه چیزو از نو بسازی. وقتی بهش عادت کنی، هیچ امروزی اون فردای موعود نخواهد بود! اینا دو روی یه سکه‌ان؛ مثل همه چیزهای دیگه این هستی که در عین تضاد اینقدر بهم نزدیکن. اگه یه ذره پاتو اینور یا اونور بزاری همه چیز عوض میشه.

این فقط به یه سری اقدامات و اهداف عملی محدود نمیشه. این میتونه شامل هر چیزی باشه، مثل طلب بخشش از یک دوست، شروع یه رابطه جدید، سفر، رفتن خونه مامان بزرگ، دیدن یه فیلم یا خوندن یه رمان محبوب، درست کردن یه شیرینی خوش بر و رو که مدت‌ها تو فکرش بودی، خرید گلدونای تازه و یه عالمه کار برای پر رنگ‌تر کردن معنای زندگی و در یک کلام “خوش حال” بودن؛

 

زهرا بیدمشکی

افزودن دیدگاه

آخرین دیدگاه‌ها